این تمام شدن هدیه ناچیزی برای انتظار و حضورت.
آن شروع پیشکش بودنت.
+ نوشته شده درپنجشنبه 1385/10/28ساعت 19:19 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
میگم چرا نمیشه فقط تو بود.
یعنی دلم می خواد تو باشیم در لباس من.
پرنده ی بالغ در لباس دلقک نابالغ!
+ نوشته شده درپنجشنبه 1385/10/28ساعت 19:13 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
یه چند قدمی ...
مونده تا
........
+ نوشته شده درپنجشنبه 1385/10/28ساعت 11:55 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
چه لذتی داره سبک قدم زدن ....
ا
یه خیال
+ نوشته شده درپنجشنبه 1385/10/28ساعت 11:54 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
میدونم
این خیلی مهمه
میدونی ؟
+ نوشته شده درپنجشنبه 1385/10/28ساعت 11:53 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
جاده های نمناک
همیشه مرا به یاد پاکی ابرها می اندازند
+ نوشته شده دردوشنبه 1385/10/25ساعت 12:51 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
خدا کند بیاید و دلمان را آب و جارو کند.
امروز دلم هوس چاه کرده بود.
می خندید و می گریید.
.
.
.
دوس تت دارم.
+ نوشته شده دردوشنبه 1385/10/18ساعت 21:4 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
خیره ماندن را ... چ ه گونه میشود گفت ؟
+ نوشته شده دریکشنبه 1385/10/17ساعت 11:0 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
دلم میخواهد دستم را روی دیوار بکشم
...
یک چیزی انگار هست می شود در نیستی لمس ش
...
باور کن !
+ نوشته شده درشنبه 1385/10/16ساعت 9:8 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
یه نیگاه به دلت بنداز. مثل مال من شده؟ از برکت دعای شاه خراسان.
+ نوشته شده درجمعه 1385/10/15ساعت 11:25 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
دلم میخواد بنویسم و از درد به خودم بپیچم. یا نه از درد به خودم بپیچم و بنویسم از درد. هم راز من. اگه راز غم و غصه های دل دلقک رو تو ندونی، پس بهونه این همه بازی خدا چی بود؟ قرار نیست و نبود که دست روی دست بگذارم و بی ولای علی نماز بخونم! می فهمی؟ کسی که سر روی مهر نمی زاره، نمی فهمه توی کربلا چی گذشت. به در نمی گم که دیوار بشنوه و بشه تخم فتنه. به در میزنم تا یادم بیاد من پسر دنیا ندیده ی مادری بودم که میون یه در سنگین و دیوار له شد. تا یادم بمونه چطور میشه حرف رسول خدا رو به اسم قرآن برد بالای نیزه تا روی هر چی دوستدار علی هست برچسب وحدت بزاری و هم کف دوستدار دوشمن علی قرارش بدی. دلم بغض می کنه و می خواد زار زار گریه کنه وقتی به غم عاشقی خودم غصه می خورم و نمی دونم توی دل عاشق و سوخته مهدی چی میگذره و صبح و شام چرا ناله می کنه. چقدر جگر سوزه طوافی که به نزدیک مقام ابراهیم برسی، دستت رو به نشانه احترام بالا ببری و به مقام علی ندونی که کی میرسی! شکاف کعبه ای که پنهان شده اما وقتی چشم سرت رو ببندی و چشم دل ات رو باز. بوی خوش عطر ولایتش رو حس میکنی و بال و پر در میاری و هوای معراج.
+ نوشته شده درجمعه 1385/10/15ساعت 11:3 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
۲۰ هم
نمره تو
چه صد باشد
و
چه دویست
....
+ نوشته شده درپنجشنبه 1385/10/14ساعت 14:56 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
و
خنده های شاید بی سببی این روز هایم را
میگذارم به حساب
اشکهای شاید بی سببی آن روز هایم
...
که با اشاره ای نقش خاطره شدند در دفترم
و بی تو
همه اینها
یعنی هیچ
+ نوشته شده درپنجشنبه 1385/10/14ساعت 14:55 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
و دلخوشی هایم را
می اندازم در طنینی به نام صدا
ص د ا ی م
تا
هم نفسم شوی
+ نوشته شده درپنجشنبه 1385/10/14ساعت 14:53 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
منتظر خدا بودن
یعنی باور نبودنش ...
منتظرت نمیمونم
تورو باید
ه ر ل ح ظ ه
در آغوش کشید ...
+ نوشته شده درپنجشنبه 1385/10/14ساعت 14:52 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
میدونی
دل تنگ یام
دارن ق د میکشن
...
رو به آسمون !
+ نوشته شده دردوشنبه 1385/10/11ساعت 16:47 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
b i f a s e l e h
+ نوشته شده دریکشنبه 1385/10/10ساعت 11:26 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
نمی دانم آيا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بريزم؟ با دستهای فرو افتاده و رخوت خواب آلودی که پس از آن همه خستگی به سراغ آدم می آيد به شما پناه بياورم در حالی که سخت مرا بغل زده ايد و گرمای تن خود را به من وا می گذاريد و گاه که به خود می آييد با کف دستها به پشتم بزنيد آرام؟ بی آنکه کلامی حرف بزنيد يا به ذهنتان خطور کند که من چرا گريه می کنم چه مرگم است؟
+ نوشته شده دریکشنبه 1385/10/10ساعت 11:14 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
وقتی که
از زندگی خسته ام
بهم زندگی یاد بده
...
+ نوشته شده دریکشنبه 1385/10/10ساعت 10:57 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
آره
حرف دل رو
باید با گوش دل ت بشنوی
می شنوی؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده دریکشنبه 1385/10/10ساعت 10:54 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
هر روز بی روح می شوم اگر که ندانم که می دانی میدانم که هستی ... ن د ا ن م ! کسی که خود را شناسد تو را ! و تو را ! چه کم می ماند خدای همواره و همیشه ام . صحرای عرفات ما ... دل های نیازمندمان تو بپذیر
+ نوشته شده درشنبه 1385/10/09ساعت 14:50 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
بغض های نشکسته گاهی بیرحم می شوند. خدا کند مرا لایق ترحم بدانی!
+ نوشته شده درچهارشنبه 1385/10/06ساعت 22:43 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
چشمهای زیبایت راز خنده های من اند. این را به تو نگفته بودم!
+ نوشته شده درچهارشنبه 1385/10/06ساعت 22:38 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
یواش تر... بزار بشمارم ببینم به سن من قد میده این همه صفاتی که گفتی.
نه. ندیدم و نخوندم این همه مهربونی برای مردونگی و شهامت و شجاعت. کاش خواهرم اینجا بود و می دید میشه خواهر نبود و خواهری کرد. دل و زبونم می لرزه وقتی میخوام از تو بگم. نه از ترس. از شک. نه به تو. به خودم. کاش باور می کردی که از این همه اعتماد تو، به خودم شک می کنم. گفتم خدا کنه لایق باشم. گفتی هستی. گفتم خدا کنه قدر شناس باشم. گفتی اگه نبودی، لایقت نمی دونستم.
کاش خواهرم اینجا بود و می دید میشه خواهر نبود و خواهری کرد.
+ نوشته شده درچهارشنبه 1385/10/06ساعت 22:19 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
خنده هات می شوند خشت به خشت ثانیه هامان .
+ نوشته شده درسه شنبه 1385/10/05ساعت 16:21 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
من و دلتنگی هامو دیدی ؟ آره دیدی با یه عالمه حرف نزده بغض نشکسته و خنده های بی هوا رها نشده ... 
+ نوشته شده دردوشنبه 1385/10/04ساعت 22:19 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
انگار که باران خورده باشد توی صورتت
لای موهات
و
باد زوزه کشان گوشت را برباید و ببرد و تو قاطعانه تصمیم بگیری از آن پس هر انچه میخواهی بشنوی
.
و خیال میکنم که زندگی
در میان همین
اشک ها
و
خنده ها
ی
ما
می گذرد
و چه بر جا میماند جز یاد یار مهربان !
و چقدر این شب و این ماه نیم هلال خمیده با من سر سازگاری دارند !
این برگه ها که خیس میشوند من میخندم که بساط رسوایی به پاست !!!!
و خب
خواب هم چیز خوبی ست
آن هم به خیال تو .
+ نوشته شده دردوشنبه 1385/10/04ساعت 22:12 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
یکی میشه مثه الان من که چن ساعتیه نبض زندگیم تند تند در جهت اشک میتپه و ول کن نیست و منم ولش نمیکنم چون خیلی وقته دلم برای اشکای به یاد تو سرازیر شده تنگه ... و تو الان خوابی و من خوشحالم که ارومی و دارم مرور میکنم که ....... ببینم مگه میشه خوبی رو وجب کرد ... اگه میشه بیا بریم تا ته دنیا تا به ت بگم که چقدر دوست دارم . که میدونم که میدونی .
+ نوشته شده دردوشنبه 1385/10/04ساعت 22:3 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
همین الان که اومدی نشستی توی چشمای من باید ازت بنویسم تا یادم نره که بودی ؟
. همین الان که خوشحالی رو با دلم صرف میکنم تا تو هم تو خنده های ع ا ش ق ا ن ه ما دوتا سهیم باشی .... س ه م ! ......... از اینجا تا اونجا ........ از چشمای من ... نه ما دو تا خط بی فاصله ... تا دل دریایی توی مهربون که یه فرشته ای از اون دوردورا و من دلم میخواد خدات رو حس کنی که تو لبخند نشوندت به لب دیگران جلوه گر .... حالا تو خطی ؟ و آدما رو به هم میرسونی یا فاصله ؟ که اگه فاصله هم باشی شیرینی رفیق ...... قندی ! ............ ما دوتا ..... خوشحالیم . تو .... بیشتر از یه فعلی ..... تو نمیری .... تو همیشه هستی ....... یه خط فاصله با ربط ! . امروز رو هرگز فراموش نمیکنیم
+ نوشته شده دریکشنبه 1385/10/03ساعت 16:47 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
یه وقتایی یه حرفایی بود که نزدم یه وقتایی هم هیچ حرفی نبود که بزنم یه وقتایی هم یه حرفایی بود که زدم و نباید می زدم . . خدا رو شکر می کنیم که همیشه جا برای جبران میذاره اما خب چه سود که ما در جهت خراب تر کردن خودمون محکم تر گام بر میداریم . چقدر سکوت تو این شلوغی گنگ لازمه . چقدر بنده بودن و نیازمند بودن ... چقدر خود بودن ... چقدر آرامش لازمه . ل ا ز م . نمیدونم ....... فقط میدونم باید سکوت کرد وقت بی وقتی . . خدایا .. حرفای نگفتم رو تو بخون و آرومم کن .
+ نوشته شده درشنبه 1385/10/02ساعت 13:59 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |