چشماتو از من بر ندار
من مات تصویر توام
+ نوشته شده درچهارشنبه 1386/08/30ساعت 20:43 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
هی
حواسم نیست
دارم خسته ات می کنم ؟ نه ؟
تو چقدر صبوری ...
چقدر ؟
+ نوشته شده درچهارشنبه 1386/08/30ساعت 14:27 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
مثل طرح واره ای گنگ ...
نمی دانم چه کنم !!!!
+ نوشته شده دردوشنبه 1386/08/28ساعت 14:55 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
حالا که رو به بالا می شماریم، حواست باشد عددی را از قلم نیندازیم. این و آن. آن و این. آدم های زیاد. خانه های تاریک. دل های سیاه. می بینی چقدر راحت شک میکنند به هم. می ترسند از نیامده ای که برای دیگران آمده و برای نیامدنش دست هم را می بندند از پشت. و بعد نفس راحت می کشند که جستیم از خطر و چشم باز نکرده می افتند توی چاه. از آن ته خدا را صدا می زنند و فرق مستی عشق و مستی شهوت را نمی فهمند. خدا را آدم میکنند تا حرفشان را گوش کند و سرش فریاد می زنند. بعد می گویند: " به آدم سجده نمی کنیم!" آه. من که منم بی خداتر از همیشه. کنار تو می نشینم و فلسفه بافی عشق میکنم. قربان صدقه ات می روم و به هر که به من و عاشقی ام بخندد می خندم. آه. کمی خودت را به من بچسبان. تنم سرد شده از سرمای زمستان نیامده! من که نمی دانم خدایم را پشت کدام در جا گذاشتم و برنگشتم. اما هر روز خدای پشت درم را شکر می کنم که تو را دیدم. آه. نه اینکه آه می کشم از غم. غصه را سپردم به خاطره. صبح ها پشت پنجره طلوع خورشید را نگاه می کنم و نمازم که قضا شد تکبیر می گویم. بعد از نماز هم فاتحه ای می خوانم برای مجید و مادر بزرگ و پدربزرگ. برای عمه مهران که بغلم می کرد. برای جده صد ساله ام که دیر مرد. برای رضا که خودش را سوزاند. برای علی که توبه اش مرگ بود از بالای پشت بام. برای مادر بزرگ و پدر بزرگ تو. برای شوهر خاله ات. وقتی مطمئن شدم خدا بخشیدشان... برای خودمان دعا می کنم. برای عاشق ها. برای عشق. برای فائزه و پویا که گذشتند از هر چه داشتند تا پیدا کنند هر چه نداشتند. برای مهدی و مینا. برای رضا ی تنها. برای مهسا و حمید. دلم که از غم دل فائزه و پویا آتش گرفت... دل تنگ ات می شوم. حسابی! آه. تا به حال از کسی آن قدر نرنجیدم که نفرین اش کنم. زود بخشیدم. اما گاهی دلم می خواهد بعضی ها را نفرین کنم. می دانم می گیرد. نمی دانم خدایم پشت کدام در است که زود صدایم را می شنود. حاجتم که می دهد زل می زنم به آسمان اش و می گویم چرا؟ چطور بندگی میکنم که اینطور خدایی می کنی! دلم تنگ اش شده. برای تو نرفتم. این ماه ها که می شد، برای تو نرفتم به خانه اش. اما می خواهم برای خودش بروم. خدا کند دل ات نگیرد. می گیرد؟ اگر می گیرد بگو به خدا می گویم نمی آیم. منتظرم باشد تا با تو بروم. آه. دل آدم های دور و برم مثل خودم شده. مثل رنگ چهره ام! حوصله ام از این نوشته ها سر رفت. امشب هم منتظرم تا بیایی.
+ نوشته شده درشنبه 1386/08/26ساعت 19:42 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
نمی توانم بگویم چطور مردانه و با تمام وجود دوستت دارم.
نمی توانم احساسم را مدام عریان کنم و برایت برقصم تا باور کنی.
نمی توانم. اما خودت ببین درون ندیده ام را !
+ نوشته شده درجمعه 1386/08/25ساعت 20:25 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
دلدادگیم مضربی ست از نفس هایت
+ نوشته شده دردوشنبه 1386/08/21ساعت 14:45 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
مثه همین بادی که الان داره پرده ها رو می رقصونه
که گلدون رو انداخت
و من به ریختن آبش خندیدم
مثه چشمام که تو خواب تو محو شدن
و مثه خیابون که شلوغه
و مثه مردم که می آیند و می روند
و مثه پنجره نیمه باز
و مثه ....
+ نوشته شده دردوشنبه 1386/08/21ساعت 14:43 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
+ نوشته شده دردوشنبه 1386/08/21ساعت 14:39 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
می شمارم
خوشحالی های
زندگیم را
...
تمامی ندارد .
+ نوشته شده دردوشنبه 1386/08/21ساعت 9:57 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
می بینم
ردپایت را
همیشه
کنار
رد پایم
+ نوشته شده دردوشنبه 1386/08/21ساعت 9:57 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
دیشب
با نگاهمان
چه راه ها که نرفتیم
با
هم
+ نوشته شده دردوشنبه 1386/08/21ساعت 9:55 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
توی این عکسا چقدر خوشحالی.
خوشحالم.
+ نوشته شده دریکشنبه 1386/08/20ساعت 21:13 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
مثل صنوبرهای پاریز
تقدیرِ سبزِ راهراهم باش!
زندانِ چشمانِ تو را
عشق است...
.
.
.
آرام آرام دور خودم می چرخم
پیدایم کن
تو را به خدا ...
+ نوشته شده دریکشنبه 1386/08/20ساعت 11:14 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
هرچی میگم : دودوتا ؟.. هی می خنده ! میگه : همون که خودت میدونی ! میگم : یعنی هـستی !؟ میگه : شک داری ؟ میگم : نه ... اما ... ! میگه : پس شک داری ؟؟؟ میگم : آخه میدونی چیه ، تاب تاب عباسی خدا منو نندازیو که میخونم ، تو هی میگی : آسیاب نتدترش کن ... تندتر و تندترش کن ... میشه بگی چرا ؟ هرکی ندونه ، تو که خوب میدونی ، من سربه هـوام ، تندترش کنی ... خب معلومه چی میشه ! می ترسم دوباره زمین رو جای آسمون بغل کنم .\ / . می خنده ، مثه همیشه . ... میگم : اینم میدونی که دوتا آدم شدن آرزوی هم ؟ میدونی از پله های آسمون بالا رفتن یعنی چی ؟ آسمون ِ تو ! . . . گفت : دودوتا .. ؟ گفتم : همونیه که میدونم !؟ گفت : شک داری ؟ ... دیگه هیچی نگفتم . نمیتونستم ببینمش، حسش کردم . لمسش کردم . مثه نسیمی که لای شاخ و برگ درختا میره و میاد ! لحظه به لحظه . نفس به نفس . . . . آهای .. تویی که خدایی ، که رفیق نیمه راه نیستی ونمیشی ، که جواب سلاممو دادی ، همیشه . میدونم که میدونی چه خبره . میدونی که میدونم هرچی بگی همونه ! میدونم که هیجوری نمیتونم از زندگيم محوت کنم .حتی برای مدتی ! گاهی چند قدم دورت کردم . نمیگم نمیدونم چرا ، چون خوب میدونم ... دورت کردم و اونقدر دور خودم چرخیدم و چرخیدم که خوردم زمین ... و بعد رو کردم به آسمونت و گفتم : آره .. آره همونیه که تو میگی . بر منکرش لعنت اگه من باشم ! دوباره اومدی و دستامو گرفتی و... . . . آهای ... تویی که خدایی ، واسه من ... واسه او .... واسه بودنمون ، گفتیم : قربة الی الـاـه. بازم همونیه که تو میگی ! ... گفتیم که یادمون نره . . . . هرروز رکورد خودمو میشکنم ... از یکی دو صفحه شروع شده و حالا ، حالا فقط وقتی چراغ رو خاموش می کنم که، گم بشم ، لابه لای حرفام . هرچند تو پیدام می کنی ... ! کافیه باشی : که هستی . نمیتونم ، داره گم میشه .... درست مثه نمیشه ! ... باورت میشه ؟ یه وقتایی که خیلی آرومم ( که تو ، خوب میدونی و می خوام بدونم که هرچی هست همینه و بس ) اون موقه ها حس می کنم ، خدا ، دستامو گرفته ... یخ دلم آب میشه ...گُر می گیرم تو بطن لحظه ها و ... بعدشم می بارم همه بغضمو . و چه چیز محتاج تر از کویر به باران ! . . . گمونم داری پرواز منو می بینی ؟ نگاهت سنگین نیست ... می خندی و دل من پر میزنه .
+ نوشته شده دریکشنبه 1386/08/20ساعت 11:6 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
نه
این خط خطی بازی که فایده ای ندارد .
+ نوشته شده دریکشنبه 1386/08/20ساعت 11:4 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
نه کور شدم نه کر.
فقط کسی را جز تو نمی بینم.
خودت درمانم کن.
+ نوشته شده درپنجشنبه 1386/08/17ساعت 20:28 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
امشب چشمهایت را ببند تا برایت لالایی بخوانم. حسودی می کنم به خواب.
+ نوشته شده درپنجشنبه 1386/08/17ساعت 20:20 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
دستت را که من دادی. تب کن!
بگذار در تنت گم شوم.
+ نوشته شده دردوشنبه 1386/08/14ساعت 23:34 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
مثل بچه ها گریه می کرد و مثل بزرگ تر ها فکر.
مانده بود چه کند.
کاش می مرد.
بی تابی می کرد و نمی دانست چه کند.
فقط دعا.
" یا من اسمه دوا و ذکره شفا "
+ نوشته شده دردوشنبه 1386/08/14ساعت 23:32 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
بعد از آرامشی عجیب در آغوش هم.
انگار متولد شدیم.
آرام و بی دغدغه.
+ نوشته شده درجمعه 1386/08/11ساعت 9:12 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
روزی بود هااااا روزی ... ممنون از همه اونایی که جمعمون رو شاد کردن و ممنون از خدامون خدا
+ نوشته شده درپنجشنبه 1386/08/10ساعت 18:52 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
و ا گ و یه ا گ ر ک ن م د ر د ه ا ی م ر ا ...
+ نوشته شده درچهارشنبه 1386/08/09ساعت 8:46 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
می چرخیدم در هوا
ه و ا
نور می خورد درست توی چشمهام
نمی دیدیم
...
بستمشان
..
می چرخم در هوا
ه و ا
نمیبینم
خود را
د ی گ ر
....
کمی به اندازه تنهاییم خسته ام
همین
+ نوشته شده درچهارشنبه 1386/08/09ساعت 8:44 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
۴ صبح همچین روزی
۲۳ سال پیش
سلا م کردی به دنیا .
۳ سال ِ که با هم داریم به خورشید سلام می کنیم
عزیز ترینم
آرزوم در کنار تو بودن و موندن ِ
تولدت مبارک
+ نوشته شده دردوشنبه 1386/08/07ساعت 14:13 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
۴ صبح همچین روزی
۲۳ سال پیش
سلا م کردی به دنیا .
۳ سال ِ که با هم داریم به خورشید سلام می کنیم
عزیز ترینم
آرزوم در کنار تو بودن و موندن ِ
تولدت مبارک
+ نوشته شده دردوشنبه 1386/08/07ساعت 14:9 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
زلف بر باد مده...
تا مدهی بر بادم!
+ نوشته شده درشنبه 1386/08/05ساعت 21:53 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |
میخوام
زلف بر باد مده ِ نامجو رو بخونی
.
.
وقتی
بلند
بلند
داره
باون میاد ...
+ نوشته شده درچهارشنبه 1386/08/02ساعت 12:53 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |