تبليغاتX
دو خط بی فاصله

دو خط بی فاصله

فاصله اي اگر نبود، من و تو ما ميشديم...

بی

سر

و

سا

ما

نی

...

اسمها

خاطره ها

 

+ نوشته شده درجمعه 1387/03/31ساعت 22:59 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |


 

عزیز بی قرار ام.

دل همان و در همان و من همان. تو هم که هنوز پرنده صدایت می زنم. اشک های من را تو شفا ببخش. راز این گونه های خیس و اشک و آه های وقت و بی وقت. راز دل ها را که می داند؟ محتاجم. به دلی که کنار من بنشیند و نور زندگی ببخشد. آه که محتاج نور خدایم.

+ نوشته شده درسه شنبه 1387/03/28ساعت 21:27 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |


می خواهم برای تو بنویسم . برای تو که این روزها گمان برده ام خسته ای و راستش را بخواهی بلد نیستم شفا بدهم دل تنگی ت را ... برای تو می نویسم ... برای فرهاد قصه ام . اعتراف کار سختی نیست  اگر محرمی باشد ... محرم واقعی که خداست ؛ اما از تو هم پنهانی ندارم . همین عریانی ؛ تا به حال خلاصم می کرده از چیدن و واچیدن واژه ها سر در ِ دل که تا بخواهی بخوانی گم نکنی من را ... خود ِ من را ... اما این روزها ... هر دو انگار با دری غریبه روبه رویم ؟ ! در که همان در است ، دل اما همان دل است ؟ چرا تار که فقط خدا بداند و ما ندانیم ؟ چرا ؟ به من میگویی ما چه مان شده ؟

گلدان پیچکی 3 سال است مهمان دیوار های اتاقم شده . نیمیش خشکیده و نیمی دیگر سبز ِ سبز ، هر روز و روز به روز تازه تر ، برگی می رویاند ... و من تنها نظاره گرش نیستم ، آبش میدهم ، گاهی گداری دستمالی مرطوب به دیواره گلدانش می کشم ، جا به جاش میکنم ، در جایش ، گرد و غبار برگ های نزدیک ِ دست را میپراکنم و محو میکنم ... و برگ های خشک را به دور ....

می دانی ... من و تو و گلدانمان روزهایی ست که فراموش شده ایم ، در یاد هم .

هستیم ..

در هم و با هم ... اما انگار که بودنمان نوعی بهت شده .

عادت نمی گویم که از واژه اش هم بیزارم چه رسد به معنا

عادت نکرده ایم اما روزها از پس هم می ایند و می روند و ما تلاشی نو نکرده ایم برای نو شدن

در عشقی که خاصیتش نو شدن های کوچک است برای بالندگی های بزرگ

راست نمی گویم ؟

.

.

.

ما چیز خاصی مان نیست

فقط گاهی ایستادن .... خطرناک است

نباید  ماند

... می دانی که چه می گویم .......... آری می دانی .

و این آغاز ِ سخن های من است با تو ِ این روزها

..

..

..

قسم به اشک های امشب مان

دوستت دارم

..

..

من منتظرم
وقتی می آیی٬
لباس چهارخانه ات را بپوش.
منتظرم تا در یکی از خانه ها٬
درست یک وجب پایین تر از شانه ی چپ٬
خانه کنم...
فرشته سلیمانی

+ نوشته شده درسه شنبه 1387/03/28ساعت 20:50 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |


 

من یک غریبه ام. آمده ام نظر بگذارم برایتان اینجا! من یک غریبه ام برای عشق پاک تان. برای زیبایی لحظه های عاشقی تان. من یک غریبه ام برای چشم های زیبای معشوق. من یک غریبه ام.

خواستم بگویم چقدر قالبتان زیباست. مرا یاد روزهای خوش ام می اندازد. کاش عاشق بمانید تا ابد.

+ نوشته شده درسه شنبه 1387/03/28ساعت 18:31 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |


 

بیا کنارم بشین.

دلم برای شانه ات تنگ شده.

بغض دارد دلم.

نمی شود مردی سر روی شانه زنی گریه کند؟

هق هق!

+ نوشته شده درسه شنبه 1387/03/28ساعت 18:21 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |


بیا کمی صبر به هم تعارف کنیم

.

.

.

بی تعارف !

 

+ نوشته شده درسه شنبه 1387/03/21ساعت 15:49 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |


 

یک بغض گلوگیر افتاده به جانم . نه نه  ، هیچ ربطی به هجم اتفاقهای این روزها ندارد . نیست . چیزی را که نیست چه گونه می توانی ببینی ؟ یا که بفهمی ش ؟ این چیزهای " نیست " را که فقط تووی ضربه های قلبت حس میکنی جایی نمی توانی بگویی ... باید حفظشان کنی ، و آرام آرام و در گوشه دنج ، بباری شان ، میان خودت و خودت .  یاد خودم می آورم که بخندم میان اشک هایم ، یاد خودم می آورم زندگی را : خواستم که سکوت عاشقانه را بیاموزم ، تو نخواستی ، حال تصور کن که گُنگی ناتوان از نوشتن ، ازعشق خویش با تو می گوید . دفترت را زنده نگه دار ! .. درست از اینجا به بعدش صدایم را جدی کردم و محکم تکیه دادم به تکیه گاه صندلی و گفتم : جدی گوش بده ، لطفاً ... بعد انگار که چیزی را دارم توی هوای ذهنم  می چرخانم ، چیزی شبیه بال ... چیزی شبیه پرواز ، خواندم : نمی شود که بهار سبز تر از تو باشد ، گل از تو گلگون تر ، امید از تو شیرین تر . نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب و این روح دردمند ولگرد باز هم کوله را زمین نگذارد و سر را بر زانوی مهربانی تو . نمی شود که تو باشی ، من عاشق تو نباشم . نمیشود که تو باشی ، درست همینطور که هستی ، و من هزار بار عاشق تو نباشم ... نمی شود . می دانم . ... بعد هم ، باد ِ گرم آن روزها ، چشمان خیسم را خنک می کرد تا رسیدنم به خانه ، اما امشب ، قیل و قال آسمان است و گرمای واژه ها ! یادم نرفته . نه . مگر می شود ، کسی ، عشق یاد تو داده باشد و یادت برود ؟ می شود ؟نه آن روز و نه روز و شب های مانندش فراموشم نمی شود ، گواهم این چروک های پیاپی صفحه هایش. مثل رسوایی ست . مثل چیزی که جایی دیده شود بیشتر از هر چیز . من نه ، ما ، مدیونیم ، زیبا دیدن را ، آن زمان که برگی به زمین می اوفتاد و می ایستادیم و نگاه می کردیم ! خدای ِ آرام ِ زیبایمان را . خدای ما زیباست . خدای ما زیبا پرور است . چند بار خوب است لا به لای کلام آن نازنین مرد  خوانده باشی ، و بعد .... آرام و در خلسه ، به خودت آمده باشی ؟ چند بار ؟

حرف هایمان یکی ست . شرایطمان یکی نیست . روزی هست که تو را دلجویی های من نجات می دهد . روزی هست که مرا دلجویی های توخلاص می کند . گاهی من نیازمند هدایتم . گاهی تو .

بی حرمتی فرزند کهنگی ست . فرزند تکرار . این را باید دانست که رسیدن ، پله اول مناره ای ست که بر اوج  آن ، اذان عاشقانه می گویند . برنامه یی برای بعد از وصل . برنامه ای برای تداوم بخشیدن به وصل . از وصل ممکن و آسان تن به وصل دشوار و خطیر روح . برنامه ای برای ابد . برای آن سوی مرگ . برای بقای مطلق . برای بی زمامی ِ عشق .

قبول داری با این همه ، چه فراموش کار شدیم ما ؟ _ چه بد فراموش کار شدیم _ قبول داری حیف ِ این گنج است که با رنج به دست آورده ایم ؟ حیف است . حیف . خوب یاد نگرفتیم یا خوب به یادمان نماند ؟ : دمادم چیزی را نو کردن _ چیزی ، حتی ، بسیار بسیار کوچک ...

با هم می توانیم بخندیم . می توانیم فعل ساده ای نیست . فکر کن به مقابلش . به نتوانستن . و بعد ببین توانستن ِ بعد از اراده ای هوشیار را ... !  بعضی ها اول راه ، اول انتخابش هم می مانند که بخندند یا حساب کتاب کنند می صرفد یا نه . ولی ما می خندیم . بی حساب کتاب . بعد از اراده ای هوشیار . می توانیم که بخندیم . و من چرا نگویم که خندیدن را ، جور دیگری خندیدن را ، به همه خندیدن را به معنای ِ خوبش از که یاد گرفتم ؟ از که ، جور دیگر یاد گرفتم ؟ چرا نگویم به خاطر این فعل های کوچک و ساده ، خدا را شکر می گویم ؟ و آن مرد بی شک یاد ِ من می آورد خدا را .

شنبه ، عادت آغاز است . نه شروعی مدلل. عادت ، اراده را نابود می کند . عشق ، اوج خواستن است . اوج اقتدار اراده . عادت ، بازداشت کارکرد اندیشه است . هرگز چیزی به اندازه عادت نفرت انگیز نبوده است . خودکارانه زیستن ، پایان انسانی زیستن است. نمازت را هم هر روز با شعوری نوبخوان . باارتباطی نو . با برداشتی نو . به آنچه میکنی بیندیش : عبادت چرا ؟ سخن گفتن با آن نیروی لایزال ، چرا ؟

تو چه فکر میکنی ؟ می بخشدمان ، وقت های زیادی را که سوزانده ایم ؟ وقت های زیادی را که ندانسته ایم بیراه می رفتیم . می بخشد ، نه ؟ به حرمت انسانهای بزرگی که مثل نورهای شبانه ، بیدارمان می کنند ، می بخشدمان ؟

همیشه شِبه عشق در کنار عشق بوده است . شبه صداقت در کنار صداقت . اما هرگز از رونق بازار عشق و صداقت چیزی کاسته نشده است . تو عاشق صادق باش و بمان ، دنیا را به حال خود بگذار  !

 

کاش ببخشی مان .

دنیا را به حال خود میگذاریم ... اما

اما تو ما را به حال خودمان رها مکن .

 

باز ، روزی نو در راه است

و تو باید که مسلح باشی _

با عشق ،ا ندیشه ، ایمان ، شادی ...

چاره یی نیست عزیز من !

سهم ما از میلیارد ها سال حیات و حرکت

ذره بسیار ناچیزی ست

این سهم را چه کسی به تو حق داد

که با خستگی و پیری روح

با بلاتکلیفی ، با کسالت ، دود ِلی

به تباهی بکشی ؟

باورکن !

زندگی را پُر باید کرد

اما نه با باطل و بیهوده

نه با دلقکی و مسخرگی

نه با هر چیزکدر و کثیف

و نه با هرچیز که انسان شریف

از آن شرمش می آید

زندگی را پُر پُر باید کرد :

لبریز و دائماً سر ریز کنان

پُر و خالی

باور کن !

.

.

.

     میانه های رنگی از " نادر ابراهیمی " ِ بزرگ .

.

.

.

.

بابای مهربانِ الفبای عاشقانه هایم

برایمان دعا کن

برای همهء فرزندان وطنت

 

 

 

+ نوشته شده دریکشنبه 1387/03/19ساعت 8:42 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |


 

پستو ي خانه بابابزرگ مان پر بود از خاك خورده هاي قديمي. بچه كه بوديم ميگفت: جيييييييزه!

بزرگ تر كه شديم گفت بابا جان بدردت نمي خوره. اونجا نرو.

بابا بزرگ كه مرد رفتم توي پستو.

عكس هاي قديمي دختر جواني كه شنيده بودم به بابابزرگ ندادند اش!

بيچاره پستو و بيچاره بابا بزرگ.

.

.

.

اينجا حكم پستوي خانه بابابزرگ دارد كه خاطرات تو را كهنه مي كنم. شايد روزي به بچه هايم بگويم:جييييييييييييييز !

+ نوشته شده دردوشنبه 1387/03/13ساعت 8:34 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |


 

هنوز هم جاهایی پیدا می شود که کسی نمی آید. یا کم می آید. مثل تاریک خانه. همان هایی که می شناسند زیر و بم مان را. همان چشم های محرم که هر چه بیشتر می فهمند، نامحرم تر می شوند. همان هایی که شده اند آیینه عبرت برای گناه نکرده. آه. هنوز هم می شود تو را آرام صدا زد و هیچ از تو نگفت اما درد به رخ کشید.

می ترسم از تو که برن جی از نوشتن ام.

+ نوشته شده درشنبه 1387/03/11ساعت 23:42 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |


سلام خاطرات

سلام .

دلم برای ع و شین تان تنگ است.

اما قاف امانت خودتان.

نمی خواه مش!

+ نوشته شده درجمعه 1387/03/10ساعت 19:33 توسط ما .. دو خطیم .. بی فاصله |